خرید بک لینک

هر لحظه که حالم خوب است دعایت می کنم البته نه اینکه وقتی بد باشم نفرین کنم نه... ولی وقتی حالم خوب است از اینکه این همه کمکم کرده ای حس سپاسگذاری ام گل می کند

اکنون کمتر از 16 ساعت دیگر به تحویل سال نو مانده است و من برایت هر چه ارزوی خوب است از خدا می خواهم...

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 0:36

من.....روانکاوم یعنی تواحساس گناه ناشی از اینکه این سمینار تخصص من نیست و نباید باشماحساس اینکه تو ازم به خاطر شرکت در این سمینار عصبانی هستیاحساس اینکه از شدت عصبانیت نمی خوای منو ببینی و باهام حرف بزنیاحساس اینکه تو چرا اینجور وقتا خیلی غیر قابل دسترس و در عین حال ترسناکیاحساسات مرتبط با تجارب قب

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:33

امروز اما متفاوت بود آرامش بهتری داشتم اگرچه هنوز هم استرس قطع نشده بودرفتار تو هم طبیعی تر بود با من مثل دیروز حس بچه ای که محلش نمی زارن رو نداشتمبهم گفتی سمینار چطور بود! شگفت زده بودم که چرا همچین سوالی می پرسی؟ و ترسیدم که چرا ازمن؟ مگر نمی دانی که من شرکت کننده غیرمجازم!راستی چرا منو تشویق کر

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:33

خب دیگر نیستی و من باید سه هفته آینده را صبر کنم تو از دسترس بودنی می گویی که من آن را نمی بینم یعنی حس عذاب می کنم اگه بخوام ازت جلسه رو داشته باشیم   چون میگم حتما باید اتفاق خیلی خاصی افتاده باشه که بخوام این درخواست رو داشته باشم ازت وگرنه خب  به نظر می رسه که  آوی

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:33

بهترین جلسه امسال رو داشتم دیروز  تندیس بهترین جلسه سال رو به این اخرین جلسه باید داداز سالی که گذشت و آمار و ارقام گفتم  کاری که حالا نه به این شکل ولی عموما این جمع بندی رو هفته اخر سال میکنم ا

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:22

از دیشب تا همین الان یعنی ساعت 11:52 ظهر گریه کردم هنوز هم دلم می خواهد گریه کنم اخر گریه ای که کسی آرامت نکند کجا بند می آید کجا تمام می شود؟ چه برسد به اینکه ۶-۷ نفر دورت باشند و نفهمند که تو گریه هم کرده ای؟ اصلا همیشه سوال است برایم چطوری اشک می ریزم و گریه می کنم که حتی یک نفر نمی فهمد؟ چشم هایم درد می کند سرم در حال انفجار است هنوز هم بغض رهایم نمی کند اما به خاطر حفظ ظاهر هم که شده کنترل می کنم شب و روز بدی بود همه چی به خاطر یک هزینه و انتخاب واحد دانشگاهی جلو چشمانم از گذشته تا الان ناجوانمردانه رژه رفته ...همه حس هایم اشتباهه یا نباید باشه حتی اگه اشتباه نیست نباید باشه ..میگی چرا؟ خب وقتی نتونی نیاز ایجاد شده یا بالا اومده رو رفع کنی چرا باید باشه و عذابت بده ؟ببین یک پول چه بلایی به سرم آورده؟ یقین دارم فردا بهم بگن ۳ تومن دیگه باید بریزی به حساب ... دیگه واقعا باید خبرم را از بیمارستان بگیرندچون هر جور حساب کتاب می کنم کم میارم هرجورم قرض کنم ندارم بدم حداقل تا چند ماه همین الان بدون این سه تومن کذایی بازم یک تومن برای اینکه زندگیم روالش تغییر نکنه کم دارم برای

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 9:03

دست و دلم به نوشتن هم نمی رود یک ریز گریه می کنم دیوانه شده ام اشک هایم بند نمی ایدهنوز هم به دنبال پاسخ این پرسشم که اگه یک روز من کل جلسه رو گریه کنم چکار می کنید؟ نپرس فکرمیکنی چه می کنم ؟! فقط می دونم که می ترسم از رفتنت نمی دونم چرا امروز یک دفعه یک عصبانیت موردی بابا که قبلا هم همون موقع درموردش باهات حرف زده بودم بالا اومد و اونقدر فجیع آزارم داد که توان صحبت رو هم ازم گرفت جملات از هم گسسته و ترس شدیدی که انگار هنوز هم بعد چند ماه همین الان این اتفاق افتاده و من در بطن ماجرا هستم!ترس استرس اونقدر شدید بود و هست که هنوز هم بعد ۷ ساعت هنوز گریه می کنم بی وقفه و هنوزمی لرزم چند بار خواستم برایت بنویسم که چقدر به کمک نیاز دارم ولی می لرزیدمو و سعی می کردم که آرام کنم این روان بهم ریخته لعنتی را...می دونی وسط حرف زدنهای ظهرم تازه فهمیدم که من چرا چندماهه به طور عجیبی به مرگ فکرمیکنم و مردن و کشته شدن!! ترس از مرگ... توی این مدت هربار که این ترس آزار دهنده رو داشتم از خودم می پرسیدم چی شده که من به مرگ فکرمیکنم اونم از نوع کشته شدن؟! و چرا تا به حال از مرگ نمی ترسیدم ولی الان این

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 9:03

تعریف خواب رفتن برای تدریس ادبیات کلاس چهارم به یک پسربچهاین خونه دقیقا خونه ایه که من وقتی خودم چهارم دبستان بودم اونجا بودیممن یادم می اومد که توی اون خونه از میله بارفیکس أویز شدمدیروز وقتی بهم گفتین پس باید خیلی موطب خودت باشیبه این فکرکردم که من چند وقته به مرگ و خفه شدن فکر می کنم چرا؟کلا نمی فهمیدم که برای چی اینا تو ذهنم میاد ؟ تا اینکه یادم از برخورد بابا نبوده ولی دارم به این فکر میکنمامروزم وقتی صبح پاشدم که این خواب رو دیده بودم و صحنه هایی که از میله بارفیکس آویز شده بودم رو یادم یم اومد من اون موقع توی اون جند ساعتی که آویز بودم اونقدر فشار سیستمی تو سرم زیاد بود که حداقل توی اون سن فکر می کردم که الان می میرم پاهام بسته بود و هیچ جوری نمی تونستم سرم رو بالا بیارم و مرگ رو می دیدم ... مامان هم فقط می اومد و می گفت همینو می خواستی؟ خوب شد؟اینجوری حس می کنم که این باز شدنم به خاطر اومدن یک همکلاسی دم در و پیله کردن اون که باید منو ببینه و مامان مجبور شده بود که بیاد منو باز کنهیعنی زودتر هم می تونسته بازت کنه؟؟ادم بزرگ یعنی نمی تونه باز کنه؟این دانش آموزی که تو خوابت بود

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 9:03

قبلشم کسی نبود همیشه یکی بود که از هرجایی خلاءها رو پر کنم بابا بزرگ.. خانم عبدی...  

من همیشه مثل یک گدا..اونم مستمندی که سعی کنه از هرجایی یک قسمت وجودش رو دریابه تا از هم نپاشه بودم  

همیشه هم بیشترین نیازم این بوده که یکی باهام یک رابطه عاطفی عمیق داشته باشه و بغلم کنه و نوازشم کنه... همیشه زجر کشیدم برای دریافت حداقلی  

مثل یک موجود سرکنده به دنبال تنفس ذره ای هوا...

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 9:03

حالم عجیب خوبه اونقدر عجیب که ذوق می کنم که خودم م یمونم این همه سرخوشی از کجاست.. اما همینم کلیه برای خودش یک نگاه به گذشته  و اینکه امروز آخرین جلسه سال ۹۵ ما خواهد بود و من هیجان خاصی دارم  خصوصا که مشهد می خواهی باشی و من نم یدانم چه باید بگویم که هم رسم مهمانوازی را به جا اورده باشم و هم بد نباشددوست دارم از همه خوبی های سالی که گذشت برایت بگویم و حضور گرمی که داشته ایاز بودنهایت که دلم را قرص ومحکم میداشتسختیهایی که پایان خوشی داشتندو حال خوبی که مدیون توست

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 9:03

 به خاطر اینکه از پایداری برات گفنم و پایدارترین ماندگاری درهمه عمرم باتوگفتم و تورا نماد ماندن نامیدم چرا؟خب میدونی میترسم از تغییر رفتارت میترسم ...از اینکه... دیگه حالا بری... میدونی کاملا یک دفعه و ناخوداگاه این واژه رو گفتم درحدی که وقتی هم بیانش کردم موندم که این چی بود گفتی آخه .... اصلا چراین کلمه... پایداری...من تقریبا از مسایل ومشکلات مالی که توی این مدت برام پیش اومده کمتر حرف زدم براتدرحالیکه بیشترین تنفر رو از صحبت دراین مورد دارم درعین حال اونقدر فشاری که بر روانم واردمیکنه گاهی اونقدر شدیده که همه چیز رو بهم میریزم و نمیتونم آروم باشم صحبت دراین مورد هیچ جوری باهیچ کسی برام قابل قبول نیست... چون احساسی که بهم دست میده ترکیب شدیدی از حقارت شکست التماسه و اینکه یقین دارم یا بهم کمکی نمیرسه یا احساس اینکه اگه کمکم بکنن بهم یعنی من یه ادم فقیرم که اون فرد دلش سوخته برام

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 11:03

امروز همه تایم داشتی منو آروم می کردی ...به هر حال هفته دیگه دوجلسه داریم هفته اخر نه اینکه من نخوام ببینمت!؟؟! یک سمیناره که اتفاقا تو مشهده و به خاطر اینکه سمینار رو می خوام شرکت کنم جلسه نداریمهفته دوم عیدم تهرانم اگه بخوای هفته دومم می تونی جلسه داشته باشی ولی اختیازیههفته سوم رو با اینکه یک جلسه تعطیل بود بهت دادمهفته چهارم اسفندم چون سمینار هستم نمی تونم جلسه بدم تو تلگرام انلایم اگه موضوعی بود می تونی بهم بگیخب یعنی عملا هفت هشت ده روز جلسه نداریم...من هاج و واج اون دیدنتم!!! که مطمنمم که از عمد گنجوندی اون وسط و بی خیال نشستی ببینی چ میکنماینکه یک رابطه اخر عاقبت خوبی نداره یا به جدایی می رسه یا به پایداری لازم رو نداره وابسته شدم اذیتم می کنهرابطه باکی پایداری نداشته باشه ؟مسلما شما بیشترین پایداری رو داشتینولی کاملا واضح می تونم بگم هیچ کس رو ندارم که اینقدر پایدار کنارم باشه ولی وقتی باهام در مورد جلسه سال اینده حرف میزدین من از استرس زمان رو هم گم کرده بودمحس گناه جلسه پیش .... تو گفتی  من به دیگرانم مثل خانواده این حس رو دارم من از تو پرسیدم به کی و چجوری ؟ به خ

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 21:33

خب فکر نکنم این شیوه پیش از دستور عملا  ادامه دار بشه   اما برای شروع می نویسمش استرس شدید ..محتواهای گنگ و دلی که بی قرار و نگرانه اها یک چیزی تجربه ضبط صدای جلسات هر چند به یک جلسه قبل بود فقط اما چیزهایی را برایم روشن کرد که فکر نکنم حالا حالاها بگم تکیه کلام خب و صدایی که از خودم می شنیدم واقعا حالم رو خوب میکرد چون کاملا این حس رو بهم داد که نه تنها قشنگه صدام بلکه ضریف و دخترانه است!! قابلیتهای  زیادی می تونه داشته باشه  این صدا  خخخخخخخخ خب اینم یک قسمته دیگه از  وجود منه به هر حال  حالا شاید به یک شکل دیگه بگمش بهتون اونم تجربه ضبط شده و شنیدن من  فعلا جرات نمی کنم  که بهت بگم خودم ضبطش  کردمممم نمی دونم حالا شایدم گفتم

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

نمی دانم اصلا به خاطر ولنتاین بود یا هر چیز دیگریولی حرفهایمان بر سر دلبری کردن بودالبته من حداقل همه این شنیدار نوشتهای قبلی ام می گوید که خیلی وقته که دارم در مورد احساساتم حرف می زنم امروز شروع هم متفاوت بود چون ازت پرسیدم که چطور می شه یک جلسه رو شروع کرد؟!بهت اما از عادی و معمولی بودن اون بخش کذایی زندگی گفتم و سوالت از اینکه چه مهارتی را ندارم دو جمله پر استرس شنیدار قبلی ماناز این گفتم که میشه بزاری بری ؟ تویی که با ابهتی خاص گفتی من برم؟؟؟ گفتم که اره خب بالاخره که باید بری پس الان برو ... گفتی کی گفته من باید برم و یا می رم؟ گفتم اولا که این جلسات یه روزی تموم میشه و باید بری... بعدم من دلم نوازش می خواهد و بغل کردن و اینها از تو ساخته نیست پس لطفا برو ....بعد از این گفتم که اگه درصدی فقط فکر می کردم که جاذبه اولیه ندارم الان یقین دارم که در طولانی مدت هم این جاذبه رو ندارم چون که در طولانی مدتم نمی تونم کسی رو جذب کنم و اینجا بود که بهم گفتی چیه باز دلبری که امروز کردی هم جواب نداد؟ نمی فهمم چرا همچین سوالی را از اساس پرسیدی ... اون هم از من ! منی که خوب تر ازخ

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

خیلی دلم می خواهد بنویسم اما نمی دونم چرا ذهنم جمع نمی شود و در گفتار نمی گنجداما فکر می کنم شده است همان حرف هایی برای نشنیدن... که تو به آن اشاره کردیچندبار به من گفته ای که باید صدایم را واضح و درست داشته باشی ... من فراتر از اشکالات مکالمه تلفنی و آنتن دهی و همه چیزهای فیزیکی دنیای مدرن ، و با تکیه بر جملاتی که گاهی می گویی و تا به من دلگرمی بدهی و آرامم کنی و بفهمانی که متوجه سختی حرف زدنم هستی ...جملاتی مثل این جمله که می دونم برات سخته حرف زدن توی این موضوعات ولی ببین باید من صدات رو واضح داشته باشم .... کاملا به این فکر رفته ام که مگر چقدر نوع صدایی که از من میشنوی گنگ و نامفهوم می شود؟ مگرچطور حرف می زنم که تو به سختی باید بشنوی؟ یعنی ممکنه در ارتباطات دیگرم هم اینقدر صدایم ناواضح و گنگ باشد ؟من از حس هرزه گی گفتمو گناهی که به خاطر حس هایم نسبت به تو داشتم و از تو خواستم که به من بگویی آیا این حس ها یعنی هرزه گی؟ ولی تو سوالم را تغییری شگرف دادی و از دلبری کردن گفتی! انگار که من پرسیده ام  به نظرت من دلبری کردن بلدم؟  یا اصلا  الان دلبر هستم؟!  من مانده ا

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

دلم میخواهدساعتها در آغوشت آرام وبی دغدغه زمزمه کنم وسر برشانه ات گذارده و هوایت را نفس بکشم

میدانی عزاهم گفته ام  برای تعطیلات یکماهه پیش رو... نوروز ۹۶

دلم میخواد ازت بپرسم درباره زنانگی و دلبری کردن

از اینکه آیا میتوانم یا کرده ام و اصلا چطوری یادبگیرمش؟کجاتمرینش کنم؟

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

موندم به خدا وقتی قردام تو خونه ام چرا قرار امروز رو کنسل کردم باهاتالان باید برایت حرف می زدم ... فعلا که کنسل کردمش دیگه و فقط باید انتظار بکشمالبته خب واقعا نمی دونستم چکار کنم ضمن اینکه سر کارم نرفتم خب کاش می رفتم اگه رفته بودم الان جلسمون سرجاش بود! از بس از صبح مامان گفت چرا نرفتی و.... که پشیمون شدم از خونه نشستن! اگه رفته بودم برف بازی هم می کردم!حالا افسوس خوردن جایی نداره باید فکر کنم فردا چی بگم بهت خیلی سخت شده نمیشه راحت حرف زد تو خونه هم .....امیدوارم فردا اون ساعت راحت باشم

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

دارم صدای ضبط شده جلسه رو گوش می دم حس می کنم خیلی نامردی تو بهتر از من همه چیز رو می دونی یعنی تو یقین داشتی من بازهم تعداد جلسات رو ننوشتم !اینو وقتی فهمیدم که توی خونه با صفحات خالی بهمن ماه روبه رو شدم ! و به این فکر کردم دفعه قبل کی . کجا مثل این دفعه ننوشته بودم آیا وجه مشترکی داره یا نه؟ چقدر احتمال داره مچم رو بگیری وقتی بفهمی این دفعه هم ننوشتم؟!در مورد حس گناه و لذت حرف زدم که با این که دلبری کردن با هرزه گی دوتا حس متضاد رو در کنار هم قرار دادی و من به این نتیجه رسیدم که با توجه به حرفهای شما باید پس بگم حس هام جابه جا شده و کل حس هام اشتباهیه.... البته واقعا وقتی این حرف رو زدین با خودم گفتم که کاش اینکارو حتی ناخودآگاهم کرده باشم... یعنی اگه یه روزی بفهمم همچین کاری رو ناخودآگاه هم کردم حس خوبی بهم دست می ده چون حس می کنم یک زنم...از جلسه خواستگاری به تفضیل برات گفتم از حس اینکه کی جرات داره نپسنده .... و تو در واکنش به نوع حرفهام با اون گفتی: داشتی به عنوان خواستگاری که می خوای باهاش ازدواج کنی باهاش صحبت می کردی؟از اول نمی خواستی به عنوان خواستگار بهش نگاه کنی کل کل هم

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

یک بغل حرف، ولی محض نگفتن دارم !روح نفرین شده ای در قفس تن دارمدر رگ و مویرگم درد به خود می پیچدتو ولی فکر بکن قلبی از آهن دارم !ساکتم، حرف ولی پشت سکوتم کم نیستبسته لب هام، نخ صبر به سوزن دارمبیخودی سعی نکن درد مرا درک کنیاین جنون را توی این شهر فقط من دارم !قطره ای بودم و مرداب شما حبسم کرد...به زمین می روم آخر تب رفتن دارم !حقِّ حق گفتن اگر حلقه ی دار است، چه باک؟های منصور ببین! مثل تو گردن دارم !!!حیف! فریاد مرا بغض به یغما بردهیک بغل حرف، ولی محض نگفتن دارم !یک بغل حرف، ولی محض نگفتن دارم !روح نفرین شده ای در قفس تن دارمدر رگ و مویرگم درد به خود می پیچدتو ولی فکر بکن قلبی از آهن دارم !ساکتم، حرف ولی پشت سکوتم کم نیستبسته لب هام، نخ صبر به سوزن دارمبیخودی سعی نکن درد مرا درک کنیاین جنون را توی این شهر فقط من دارم !قطره ای بودم و مرداب شما حبسم کرد...به زمین می روم آخر تب رفتن دارم !حقِّ حق گفتن اگر حلقه ی دار است، چه باک؟های منصور ببین! مثل تو گردن دارم !!!حیف! فریاد مرا بغض به یغما بردهیک بغل حرف، ولی محض نگفتن دارم !.

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

احمق کثافت ....همیشه باید منو بهم بریزی اصلا تخصصت همینه کلا من چکار کنم دلم می خواست از این جلسه خواستگاری خنده دار به تفضیل برات بگم از همون اول قصدم همین بود توی دلم کلی ذوق داشتم برات اینا رو بگم به من چه که چرا این ذوق و شوق رو از چهاشنبه تا همین امروز هنوز داشتم و حتی کم نشده ازشبه من چه که تو چی فکر میکنی و چی برداشت می کنی ازش... مگه اینکه دقیقا بهم بگی چی برداشت کردی که اونوقت شاید به دردم بخوره  وگرنه من چی می فهمم اخه جز زجری که میکشم و شدیدتر میشهوقتی نمی فهمی یا به نفهمی زده ای خودت را که از زیر زبان من فلک زده همه چیز را بیرون بکشی ... درک این را نداری که من درحال مثله مثله شدنم .... روحم روانم حتی جسمم همه چی را باهم از کنارشان می گذرم به امید فهم و درک تویی که به نفهمی میزنی خودرا...و منی که گیج تر از قبل نمی فهمم رفتارم را.. و این دردناکترین است

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

چقدر همه چیز سخت شده است  منی که می دانم  و نمی توانم... می گویم به دیگران و برای خود روا ندارم چرا باید من احساس گناهی عظیم بکنم از داشتن حسی و عذاب کشم ؟؟ در حالی که احساس و میل های آدمی شاید طبیعی ترین داشته های او باشد. تو به من می گویی این حس ها طبیعیه و کسی نمی تونه تو رو از داشتنش منع کنه  ولی اینکه تو برای این حس ها احساس عذاب می کنی ...........و مرا گیج و سردرگم به حرفهای اول جلسه مان ارجاع می دهی و خواب و مفاهیم آن.... چه ارتباطی است بین رفتاهای  مادرم در خرید لباس  و خوابی که می گویم شاید برای تو حرف نزده ام  و این حس های گناه آلود؟؟

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

نمی دونم چی باید بگم حتی نمی دونم چی می خوام از اینکه گفتم داشتن میل به کسی گناه نیست آشفته امو حتی وقتی آن را به ریزترین احساسات مرتبط می سازم و جزپی ترش را می نگرم بیشتر هم می شود آشفتگی درونمو باز هم حتی وقتی تو سعی داری به مغزم جاکنی که همه چیز طبیعی است من اگرچه مشتاقم به شنیدن و باور این حرف اما همه وجودم ترس است از قبول آنو تمام تلاشم فهماندن نه به توست ...نه تو اشتباه نمی کنی اما نه من نمی توانم با اینکه می دانم... این سخت ترین جملات را بفهم من نباید به اینها فکر کنم نباید هیچ میل و کششی داشته باشم نباید بفهم نبایدچرایش را می خواهی؟ نمی دانم به خدا نمی فهمم ولی زجرش را خوب می فهمم و خوب حس میکنم با همه سلول های وجودم

برچسب: نویسنده: زهرا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 21:08

صفحه بندی